مرتضى راوندى

263

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

مىكرد و نظاميّه به‌وجود او رونقى به‌سزا داشت . كياى هراسى روز پنجشنبه اوايل 504 درگذشت . پس از وفات او باز به فكر غزالى افتادند تا به هر وسيله كه ممكن است او را به قبول تدريس نظاميه راضى كنند ، با اينكه خليفه عباسى المستظهر باللّه ، و سلطان محمد بن ملكشاه و سلطان سنجر و خواجه ضياء الملك فرزند خواجه نظام الملك ، جملگى نامه‌ها نوشتند و وعده‌ها دادند ، غزالى از قبول دعوت آنان سرباز زد و عذر خواست : « كه اكنون ما را هنگام فراق است نه زمان سفر عراق ، اتفاقا گفتهء او راست آمد و در سال بعد غزالى درگذشت . نامه غزالى به خواجه ضياء الملك بسم الله الرحمن الرحيم . . . قال الله تعالى : . . . هيچ آدمى نيست كه نه روى به كارى دارد كه مقصد و قبلهء وى است ، شما روى بدان آوريد كه بهتر است و اندر آن مسابقت و مسارعت نماييد ، پس در چيزى كه قبلهء خود ساختند سه قسم شدند . يكى عوام كه اهل غفلت بودند و يكى خواص كه اهل كياست بودند ، و سيّم خاص الخاص كه اهل بصيرت بودند ، اما اهل غفلت را نظر بر خيرات عاجل مقصور بود ، چنان كه پنداشتند كه خير بزرگترين ، نعمت دنياست . و نعيم دنيا را منبع مال و جاه بود ، روى بدان آوردند و هردو را قرّة العين « 1 » پنداشتند . . . پس اين غافلان گرگ را از صيد بازندانستند و قرّة العين از سخنة العين بازنشناختند و راه نگونسازى اختيار كردند و رفعت پنداشتند . . . پس خواصّ به حكم كياست . . . در ترجيح آخرت متيقّن شدند و از اين آيه ايشان را مكشوف شد كه و الاخرة خير و ابقى . و بس كياستى نبايد تا كسى بداند كه باقى به از فانى منقضى بود . پس از دنيا بتاختند و آخرت را قبله خود ساختند و اين قوم نيز مقصر بودند كه بهتر مطلق طلب نكردند ليكن بهتر از دنيا به چيزى قناعت كردند . اما خاص الخاص كه اهل بصيرت‌اند ، بشناختند كه هرچه وراى آن خيرست آن خير مطلق نيست و هرچه از فوق آن چيزيست آن نيز از جمله آفلين است ، و العاقل لا يحب افل . پس بديدند كه دنيا و آخرت هردو آفريده است و معظم آن شهوت است كه بهايم را در آن شركت است . و اين بسى مرتبتى نباشد و حق عز و علا پادشاه و آفريدگار دنيا و آخرت است و از هردو بهتر و برتر و از اين آيه ايشان را مكشوف شد كه و الله خير و ابقى . . . و بدانستند كه هرچه آدمى دربند آنست بندهء آنست و آن چيز اللّه و معبود

--> ( 1 ) . نور چشم .